پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

جشن سیسمونی...

امروز90.9.26 قراره بعدازظهر ساعت 4 سیسمونی نی نی کوچولوی منو بیارن برا سیسمونی مادرم خاله هام و عمه هام وزن داداش هام و مامان جون ومادرجون ودختر خاله ی عزیزم منصوره و... اومدندو اتاقش رو برام تزئین کردند خیلی خوش گذشت . وااای اتاقش خیلی ناز شد کاشکی زودتر می اومد دلم براش یه ذره شده الهی فدات بشم جیگرم . اینم یه چندتا عکس از اتاق پرنیا جونم.            ...
29 تير 1391

باش گلم...

وطلوع/وسحر/وفروغ/واثر/وچراغ شب یلدای کسی باش گلم.../ وبهار/ونسیم/ونگار/وندیم/ودلارام و تسلای کسی باش گلم.../ ابر شو باران باش/برف کوهستان باش/یاریی پنهان باش/چشمه ی جاری صخرای کسی باش گلم.../ زندگی دریاییست/پر تلاطم/پر موج/گاه موجی آرام/گاه موجی در اوج.../ یا دلی دریایی/زورق و ساحل دریای کسی باش گلم.../ نفسی/ومسیحای کسی باش گلم.../ تا همیشه دوستت خواهیم داشت ...
10 تير 1391

15 روز دیگه...

دیگه داره کم کم میاد...کمتر از 15 روز دیگه...هوراااااااخداجون شکرت...میاد به یه جایی که آدم فرصت داره خطا کنه و دچار اشتباه بشه وتا می تونه رشد کنه وبه اونی که بهش ماموریت داده تا به این دنیای مادی بیاد نزدیک تر بشه. دختر عزیزم...برای آمدنت بی تابم وروز به روز را می شمارم...واز این روزهای مانده به دیدارت لذت می برم.باورم نمی شود آرامشی را که تکان هایت تمام وجودم را می گیردو طی شدن نیمه ی پر راه ، وآمدن روز هایی که آرام آرام دیده می شوی وبزرگ شدنت را با چشمانم می بینم و از شوق می لرزم بزرگترین معجزه ی خدا در وجود من بزرگ می شود.                             ...
1 تير 1391

خانه تکانی های من...

امروز می خواستم یه کم به قول شما خانه تکانی کنم و دور و برم رو یکم مرتب کنم ،اما از هر طرف که می رفتم همش به در و دیوار می خوردم مامان وبابا هم به جای اینکه یه فکری برام بکنن هی منو نگاه می کنن وذوق می کنن ،فکر میکنن دارم برای اونها خودمو لوس می کنم،شما که غریبه نیستید اینجا دیگه واقعا داره برام کوچیک می شه ،دیگه از این خونه ی کوچولو داره دلم می گیره،فکر کنم کم کم دارم تو این دنیا جزء قدیمی ها می شم. اوووو الان خدا می دونه چقدر تازه وارد تو دنیای ما هستش که هنوز چند تا سلول بیشتر نیستندما که دیگه برای خودمون اینجا کلی برو بیا داریم ودیگه داریم آماده می شیم برا اسباب کشی. عجب دنیایی ما داریم،عجب دنیایی شما دارید.  &nb...
1 تير 1391

آخرین هفته های زندگی من...

سلام به اون دنیایی ها... یه وقت جسارت نکرده باشم از نظر من همه ی شما تو اون دنیایید منم انشالله چند هفته ی دیگه از این دنیای باصفای خودم میام اون دنیا پیش شما،چه میشه کرد،بالاخره باید اومد واقعا عمر آدم چه زود می گذره،همین چند روز پیش بود که از اون بالا دستور اومد که باید بری تو اون دنیا،هر چی به خدا گفتیم ما رو بی خیال شو همین جا پیش خودت داریم صفا می کنیم...گفت نه خانم شما باید بری اون دنیا یه مدت بگردی تا قدر اینجا رو بیشتر بدونی،بگذریم بحث رو سیاسی فلسفی نکنیم ،انشالله به زودی خودم میام و از نزدیک همه ی چیز هایی که پشت سرتون می گن رو میبینم. فعلا باااااای...   ...
1 تير 1391

خدایا چقدر من خوش عکسم

چند روز پیش با مامانی و بابایی رفته بودیم آتلیه وچند تا عکس خوشگل گرفتیم،  تازه فیلم هم ازم گرفت دلتون آب ،راستی مامانم دوست نداشت بابایی بیاد تو اتاق ومنو ببینه که بعدا دلشو آب کنه و نگه جنسیت من چیه اما بابایی ناقلا اومد تو اتاق،آخیش خوب شد بابایی اومدش تازه  ،هم دلم براش تنگ شده بود ،هم می خواست مامانی از بابایی برا گفتن جنسیت من ازش یه چی بگیره اما نقشه های مامان نقش بر آب شد .  نامردا عجب گرون می گیرند 100 هزار تومان گرفتند از بابایی بابت عکس وفیلمم آخه نمی دونن من پس فردا جاهاز می خوام  بابایی بی چاره ی من چقدر پول بده... خداییش چقدر خوش عکسما... ...
1 تير 1391